![]() |
![]() |
|
| احساس می کنم که یکی دوست داردم |
|
تقدیم به ... حالا که دلی واله تر از ولوله داری بد جور از آرامش قلبم گله داری در عمق نگاهت که به چشمم گره خورده است طوفان خطرناک تر از زلزله داری چندیست که از آمدنم ٬ رفتنم ٬ از من از دلهره های غزلم فاصله داری افسوس پشیمان شدی و چشم به راهی انگار نه انگار دراین قافله داری هر شب به غزل خوانی خورشید می آیم موسیقی پر شور تر از هلهله داری تا عمق نفس های تو یک روز می آیم خندیدی و گفتی که :"تو هم حوصله داری " *** بد جور از آرامش قلبت گله دارم حالا که دلی واله تر از ولوله دارم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:48
توسطمرضیه مرادی |
|
|
غرق می شوم میان چشم های بی قرار آسمانیت
آب می شوم از آه های نیمه شب کشیده ی نهانیت سجده گاه ها هنوز بی قرار سجده هات مانده اند آه رفته ای و قرن هاست می تپند در سکوت بی نشانیت آسمان که تا ابد شکسته حال و شرمسار دست های توست دست های از ازل به سوی آسمان بلند استخوانیت سال هاست که کبوتران خسته ی بقیع زار می زنند بر کبود بال های کفتران کربلای نوجوانیت موج موج می خروشی از کنار خیمه گاه و صبر می کنی آسمان زمین و آفتاب هم نداشت تاب جان فشانیت غل به دست و پات بسته اند و می کشند و می برند تا مگر چند لحظه ای تو را جدا کنند از مکان لامکانیت صفحه صفحه آب می شوی و پر غرور ماندگار می شوی در میان آیه آیه نور در صحیفه های جاودانیت
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:12
توسطمرضیه مرادی |
|
یکی دو ماه پیش وقتی از کنار یکی از باغچه های دانشکده رد می شدم چشمم به یه لاک پشت کوچولو افتاد که با کلی ترس سرشو آورده بود بیرون و داشت دور و برشو می پایید و با ماژیک آبی روی لاکش نوشته شده بود : سلام بشکن میان دست هایم بغض مشتت را برگرد بردار از کنارم لاک پشتت را برگرد دیگر عشق بی ترتیب و آداب است حالا که دستانت ، دلت این قدر بی تاب است وقتی به موهایم گل نرگس می آویزی اصلا نمی دانم چرا این قدر پاییزی ـ من را میان خاطراتت رنگ می کردی می خواستی باور کنم که بر نمی گردی ؟ می خواسی باور کنم که دوستم دا ...نه ! می خواستی لبریز باشم از خودت یا نه ؟ این روز ها این جور با من تا نکن ای مرد مثل همیشه سر بلند و مهربان برگرد برگرد بردار از کنارم لاک پشتت را یکبار دیگر فاش کن اسرار مشتت را
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:4
توسطمرضیه مرادی |
|
|
برای چشم هایمان چندیست آسمان دلم ابری است دریا به یاد چشم شما آبی است وقتی نگاه می کنیم از دور این روز ها هوای ترا دارم دلتنگ چشم های تو ام ـ بد جور ـ این روز ها تمام غزل هایم شیرینی لبان ترا دارند چندیست چشم های غم اندوهم با یاد چشم های تو می بارند رنجیده ام از این که نمی آیی رنجیده ای از این که ... نمی دانم شاید برای اینکه قسم خوردم : تا آخرش کنار تو می مانم بگذار دست های نجیبت را بر روی شانه های غم انگیزم حالا بیا که از نفست گرمم حالا که از لبان تو لبریزم *** زل می زنم به آمدنت از دور داری نگاه می کنیم اما ... این روز ها هوای ترا دارم آبی ترین بها نه ی دریا ها
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:3
توسطمرضیه مرادی |
|
|
آن قدر ها هم که فکر می کنی
بچه نیستم
تا نفهمم که دست های پدر بوی نفت نمی داد و
گیس های مادر در کوره های زغال سنگ دوران کربونیفر سفید نشده است
یا
عروسک خواهرم هنوز بوی نفت نگرفته است و
می خندی ...
آن قدر ها هم که فکر می کنی
بچه نیستم
تا دست های پدر را ...
حتی اگر بچه باشم
آن قدر ها عجیب نیست که باور کنی
بعضی ها
درست چند درجه آنطرف تر از مدار رأس الانسانیت
ساعت هاشان را با تیک بمب های ساعتی تاک می کنند
تا ترا از خاطرات خواهر پاک کنند
شاید باور نکنی
اگر
یک روز صبح به جای مدرسه
از توی جیب آقای نمی دانم اسمش چیست سر در بیاوری و
تازه بفهمی دنیا دست کیست
حالا دیگر می توانی دست هایت را مشت کنی و
بدون هیچ بهانه ای
کره ی زمین را از هرچه مدار رأس السرطان است پرتاب کنی بیرون
نگذار بغض گلویت را بفشارد
بی قراری نکن
آرام باش
هنوز کسی یا حسین (ع) می گوید
هنوز نصر الله زنده است . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:5
توسطمرضیه مرادی |
|
|
شروع می کنم از آخرین نیامدنت
از انفجار سرت تکه تکه ی بدنت از آن شبی که مرا در خودت رها کردی و سرنوشت مرا چند ضلع تا کردی همان شبی که دلم تاپ تاپ تنگ تو بود دوباره سینه ی من قبضه ی تفنگ تو بود و تند تند دویدم که باز ...خندیدی و اشک های نیافتاده ی مرا دیدی دوباره آمدم از پله ها بیفتم و تو ... دوباره لفظ خداحافظی نگفتم و تو ... و زور کاسه ی آبی که توی دستم بود برای آمدنت آه باز هم کم بود به آخرین هیجانی که آرزوی تو بود نگاه می کند آن زن که رو به روی تو بود زنی که از تو و از دست هات فاصله داشت از اننفجار سرت از نبودنت گله داشت دوای بی اثر درد من خداحافظ ازل ترین غزلم مرد من خداحافظ بیا که قلب من امروز بی تو اشغالیست و جای قلب تو در انفجار من خالیست هنوز بوی گل یاس می دهد بدنت شروع می کنم از آخرین نیامدنت |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:59
توسطمرضیه مرادی |
|
|
مثل همیشه ساکت و کم حرف و آرامی من دوستت دارم دوباره چشم بادامی و تو که انگار این طرف تر هم نمی آیی نه نامه ای ...نه حرف جذابی ...نه پیغامی ...
تقدیم به او که هیچگاه ... نمی دانم تا کجای دنیا می خواهی پشت سر خودت بکشانیم دیگر تمام قصه های مادر بزرگ نیز غمگین شده است شنگول و منگولی نیست تا آخر ماجرا را عوض کنی و ... حتی لوبیای سحر آمیزی انگار تمام اتفاق ها می خواهند برعلیه من بیفتند حتی چشم های تو . . .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:44
توسطمرضیه مرادی |
|
|
تقديم به پدر بزرگم كه در اواخر عمر
ديگر توان حرف زدن نداشت چند كلمه خودموني با آقا
آقا جون نشستم اين جا جلوم بابا بزرگه
با ايكه زبون نداره ميگه كه خدا بزرگه
آقا جون حالش خرابه ديگه حس و جون نداره
مي دونم چند روز ديگه منو اينجا جا مي ذاره
هر كي كه مي آد سراغش مي كنه گريه و زاري
ولي من كه مطمئنم تو خودت هواشو داري
روز جمعن به گمونم ديگه دم دموي غروبه
يكي هي جار مي زنه كه غم نخور آقا كه خوبه
آقا جون يادت مي آد كه دو سه ماه پيش توي ايوون
پهلوي بابا نشستم به كبوترات دادم دون
يادته همون جا گفتم نه يه بار دو بار كه صد بار
آقا جون ترا به قرآن بابا رو خودت نگهدار
آقا جون دلم گرفته دوس دارم كه اون جا باشم
دو سه ساعت آب و دونه برا كفترات بپاشم
ديگه اشك اومد تو چشمام به خدا بس كه غريبه
هي مي گه امام رضا(ع) هم خيلي وقت هس كه غريبه
تو ضريح خسته ي تو غزلم ترونه خونه
آخرش به اين بهونه توي مرقدت مي مونه
آقا جون بذار بمونم پيش گنبد قشنگت
بذار آسمون ببارم واسه ي اون دل تنگت
بذار آسمون بباره بذار اشكامو درآره
بذار آدما بدونن كه آقا دوسم مي داره
منم عاشقم مي دونه آقا جون به ا ين نشونه
كه چيشام بي هيچ بهونه هي مي باره دونه دونه
هي مي باره هي مي باره آخرش منو مي آره
دوباره كنار گنبد پيش كفترات مي ذاره
دل من گرفته امشب دوس دارم كه اون جا باشم
دو سه ساعت آب و دونه برا كفترات بپاشم
هنوزم نشستم اينجا جلوم بابا بزرگه
با ايكه زبون نداره مي گه كه خدا بزرگه |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:58
توسطمرضیه مرادی |
|
|
مشكل خود منم كه سلامم قبول نيست
تقصير گنبد و تو اذن دخول نيست
مشكل خود منم كه دلم لنگ مي زند
وقتي به پاي دامنتان چنگ مي زند
حالا كسي نشسته كنار ضريح تو
مردي شبيه شر شر باران شبيه تو
مردي كه باز بغض گلويش شكسته است
دل در ضريح خسته آقا نبسته است
يك گوشه آن طرف تر باران دلش گرفت
آقا كه رفت باز خراسان دلش گرفت
آقا كه رفت دست من و او غريب بود
و چشم هاي خيس كسي نا شكيب بود
آقا سلام مي كنم آقا سلام من ...
يك شيعه ي مردد پر اتهام من
حالا قدم قدم به تو نزديك مي شوم
تا عشق تا حرم به تو نزديك مي شوم
آقا ببخش من كه ترا دوست داشتم
رفتم غريب و خسته ترا جا گذاشتم
آقا ببخش من كه سلامم قبول نيست
تقصير گنبد و تو و اذن دخول نيست
مشكل خود منم كه دلم لنگ مي زند وقتي به پاي دامنتان چنگ مي زند |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:10
توسطمرضیه مرادی |
|
|
تقدیم به رسول مهربانی
آن شب چرا بی وقفه باران آسمان بارید
از آخرین بغض زمستان آسمان بارید
آن شب نمی دانم چرا بی وقفه حتی بر
بی رحمی خار بیابان آسمان بارید * مردی که آمد مهربانی های دنیا را
با چشم های مهربان ِ آسمان بارید
مردی که از دیروز تا امروز تا فردا
تا آخرت در نا گهان ِ آسمان بارید
مردی که می آمد و دستان صبورش را
در گوشه ای از بی کران ِ آسمان بارید
باران گرفت و رود ها در رودها گم شد
آن شب خدا از آسمان ِ آسمان بارید * آن شب کسی آمد که همراه نفس هایش
شیرین تر از آیات قرآن آسمان بارید |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:31
توسطمرضیه مرادی |
|
|
چشمان او گیرا تر از چشمان مادر بود
از بیت بیت شعر های خسته ام سر بود
از بیت بیت شعر های خسته ام اما ...
شیرین ترین سر گرمیش فردا پدر پر بود
آنشب حدود ساعت ...یادم نمی آید
اما دوباره حس و حالش جای دیگر بود
*
یک –نامه آمد از نگاه مادرم خواندم
آنطور که معلوم می شد توی سنگر بود
می گفت دارد از هوا باروت می بارد
این آخرین پیغام شب های منور بود
با این همه انگار از آنجا نمی ترسید
انگار دنیایش خلاصه در همان ور بود
*
یک نامه بر گشت و تمام خانه مان را برد
آنسوتر از دیوار ها آنجا که بهتر بود
مادر نوشت امشب هوای خانه دلگیر است
وقتی تو بودی شمعدانی ها معطر بود
وقتی تو بودی آسمان هم مهربان و شاد
دور سرم می گشت دریا هم موقر بود
*
دو نامه آمد دخترم حالش چطو ...افتاد
آنروز بابا مثل من حسش مکدر بود
بابا چرا ناراحتی یک کم بخند اصلا
این اتفاقات این نبودن ها مقدر بود
*
سه برق آمد مادرم بغضش نمایان شد
معلوم شد این نامه از جنس کبوتر بود
معلوم شد از قافله می خواست برگردد
یک زن که کل هستیش یک خنجر و در بود
معلوم شد ...نه من نفهمیدم ولی انگار
مضمون آن نامه همین یک بند آخر بود
*
ده نامه ...نه این بار یک اسب سفید آمد
هی زنگ زد بعدش مخاطب اشک مادر بود
یک چفیه یک ساک و دو تا انگشتر و قرآن
حالا تمام ارث بابا :
بغض دختر بود |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:40
توسطمرضیه مرادی |
|
|
بازهم نیامد زل زد به سمت خیمه کسی دیر کرده است انگار چند ثانیه تاخیر کرده است زل زد به سمت سایه ی مردی که می رود مردی که باز دست به شمشیر کرده است بانو ببار صبر چرا مدتیست که بغضت به زور توی گلو گیر کرده است این بیت های خسته ی من باز بی ادب از چشم های سرخ تو تقدیر کرده است بانو چقدر ثانیه ها با تو دشمنند بانو چرا زمانه ترا پیر کرده است هی اشک اشک اشک و هی صبر صبر صبر زل می زند به خیمه کسی دیر کرده است |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:46
توسطمرضیه مرادی |
|
|
تقدیم به عزیز دلم امام رضا ع
شعری که بعضی ها شک دارند در مورد ایشان سروده شده باشد
هی بال و پر زدم برسم تا ضریح تو هی آمدم نیایم اما ...ضریح تو من سال هاست منتظرت ایستاده ام در امتداد ثانیه ها با ضریح تو آقا! چقدر خسته و تنهاست صبر کن مظلوم مانده در کف این ها ضریح تو پایین غمی به وسعت یک آسمان دخیل بالا کسی شبیه تو بالا ضریح تو هق هق دخیل بسته ام و زار زار زار اینجا دلی شکسته و آنجا ضریح تو حالا نگاه می کنم از کنج آسمان من آفتاب پنجره آقا ضریح تو *** یک عمر منتظر شدم و اشک اشک اشک یک عمر پر زدم برسم تا ضریح تو |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:29
ت |